تبليغاتX
این نیز بگذرد
چون می گذرد غمی نیست....چون این نیز بگذرد
12.00

گاهي دلم براي خودم تنگ ميشود...

گاهي دلم براي باورهاي گذشته ام تنگ ميشود....

گاه دلم براي پاكي هاي كودكانه ي قلبم مي گيرد....

گاهي دلم از رهگذراني كه در اين مسير بي انتها آمدند و رفتند، خسته مي شود....

گاهي دلم از راهزناني كه ناغافل دلم را مي شكنند مي گيرد....

... ... گاهي آرزو مي كنم اي كاش...

دلي نبود تا تنگ شود...

تا خسته شود... ...

تا بشكند.....

.................

.

.

.

.

پ.ن: فدای مرام دوستای وبلاگی، هزاران گل تقدیم همتون

پ.ن2: خیلی چاکرییییییییییییییییییییییییم . . .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 9:58  توسط نقطه | 
 

من يك مرد معموليم،
استعدادم معمولي است،
چهره ي نازيبايي دارم كه چندان زشت نيست اما در كل اصلا هم جذاب به نظر نمي رسد،
در درس هايم هرگز عالي نبودم و تنها يكبار بدترين نمره را گرفتم!
من نمي توانم صخره نوردي كنم، از ارتفاع كمكي مي ترسم اما نه آنقدر كه قله ي يك كوه بلند ننشينم يا شيشه ي پنجره ي خانه را پاك نكنم،
من تنها گاهي ورزش مي كنم،
فقط چند بار در ماه مسواك مي زنم،
حرف زدنم هم بد نيست، مي توانم راجع به موضوع مورد علاقه ام يكي دو ساعتي با سرعت كافي ايراد سخنراني كنم،
اما زنها علاقه اي به حرف زدن با من ندارند، آنها كلا علاقه اي ندارند.
من قد بلند نيستم و در آينه ي قدي چندان هم كوتاه به نظر نمي رسم.
پولدار نيستم اما شبها گرسنه نمي خوابم و لباسهايم پاره نيست ،
از برنامه هاي تلويزيون متنفرم اما نه آنقدر كه با اشتياق فوتبال نبينم و نود و چند تايي ديگر را دنبال نكنم.
من تابحال دليلي براي سوار شدن به هواپيما نداشتم اما دليلي هم ندارم كه اگر لازم شد سوارش نشوم،
گمان مي كنم نويسنده ي خوبي باشم، اما نه آنقدر كه كسي از كلمه ي تبريك در ديالوگ هايش با من استفاده كند ...
من هستم اما در گذشته نبوده ام،
در آينده هم نخواهم بود. . .
من تنها يك مرد معموليم و هيچ چيز جز اين صفت كاملا معمولي معمولي ندارم...
معمولي بودن تنها افتخار من است . . .

.

.

.

.

.

.

.

پ.ن1: مدت ها غیبت غیر موجه، خیلی چیزا رو تبریک نگفتم، فکر کنم از عید فطر باید شروع کنم و برسم به 25 بهمن و 29 اسفند و آخرش هم عید نوروز، سال نکویی را براتون آرزو دارم.

 

پ.ن2: درسه هیچ کسی اشکی برای ما نریخت و حالی از ما نمی پرسید و اینا، ولی از دوستانی که جویای احوال شدند بسی سپاسگذارم (گندم و خودم و ....) چاکریییییییییییییییییییم.

 

پ.ن2: باور کن آن "میم " مالکیتی که به آخر اسمم اضافه میکردی ، قشنگترین عاشقانه ای بود که شنیده ام...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 10:44  توسط نقطه | 

آدمهای ساده را دوست دارم.

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.

همان ها که برای همه لبخند دارند.

همان ها که همیشه هستند،

برای همه هستند.

آدمهای ساده را

باید مثل یک تابلوی نقاشی

ساعتها تماشا کرد؛

عمرشان کوتاهاست.

بسکه هر کسی از راه می رسد

یا ازشان سوء استفاده می کند یا

زمینشان میزند

یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.

آدم های ساده را دوست دارم.

بوی ناب

آدم” می دهند . . .

.

.

.

.

.

.

.

.

پ.ن: چقدر این روزها بد است، چقدر این روزها را دوست ندارم، چقدر این روزها دیر می گذرد . . .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 10:48  توسط نقطه | 

اولش همه شکل هم هستیم
کوچولو و کچل
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است
با اولین گریه بازی شروع میشه
هی بزرگ می شیم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره
یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیم
گاهی به هم!
اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده
:
واسه بردن بازی
روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد
گاهی باید برای بردن بازی
بین دو نیمه
دوباره متولد شد!


یک سال دیگه گذشت
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیرتر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.

منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که هستم ؟ ... تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ...
نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم....ولی یکسال بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع

.

.

.

.

.

.

.

پ.ن: تولدم مبارک . . .

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 12:1  توسط نقطه | 

"رفت و آمد"

یا

"آمد‌ و رفت" ؟

آدم‌ها

می‌روند که برگردند

یا 

می‌آیند که بروند؟

.

.

.

.

.

.

پ.ن1: می دونی کی می فهمی که تأثیر گذار بودی؟ وقتی که جای خالیت رو احساس کنند و اگه نبودی بپرسن آخه کجا رفته . . .

پ.ن2: جان مهران، جان مهران، جان من این قهوه تلخ رو کپی نکنید ...

پ.ن3: وقتی میرم نه بارون می گیره نه کسی گریش می گیره . . .

پ.ن4: . . . .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 13:47  توسط نقطه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
زندگی همینه
اگه نسازیش خودت خراب می شی
برای ساختنش باید بچه بشی
هدفم اینه که همیشه مثل کودک بخندم
.
.
.
ولی باید معصومیتم رو برگردونم
معصومیتی که از دست ........

نوشته های پیشین
شهریور 1390
فروردین 1390
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
پیوندها
علافا (علاف + ا = علافها)
هزاران گل تقدیم تو باد...
استاد سید محمدرضا عالی پیام (هالو)
ستاره بارون
گـــــیلاس آلبالو شــــفتالو
شاید وقتی دیگر
علی (شوش) (بچه سیبیلو)
اشعار من بی تو (رزیتا)
سیاه، سفید، خاکستری
گل تی تی
قارقاری (کازاچوک)
گندم (و حرف ها همه ایهامند . . .)
ایستگاه موقت (خودم)
یادداشت های دختر دستفروش مترو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM